تبليغاتX

 

عشقولانه


تقديم به A

 
 
 
 
 
 

هر روز که بیشتر می گذره علاقه ی من به تو بیشتر میشه

همیشه تو را دوست دارم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

نمي دانم اين چندمين بار است كه دست تو را گم مي كنم . شايد شايسته دست مهربان تو نيستم ... اما مرا كودكي تصور كن ... يا شاخه گلي تنها در سياره ات ... كنايه هاي من از سر خشم نبود ... تو عازمي و من تو را دوست مي‌داشتم ... حال كه مي خواهي بروي برو ... مي‌دانم كه روزي دوباره دست تو را خواهم يافت .. هيچ دور نيست آن زمان ... گاه و بيگاه چتر مرا باز كن و ببين كه صورتم زير سيلي آفتاب داغ مي‌شود .... مي دانم كه لحظه وداع نزديك است .... بايست .... ! من خواهم گريست ... تو به جان من بدي روا نداشتي ... تو خواهش قلبم را نديده مي گيري .... و خوب مي دانم اين منم كه اسير سياره تو مي مانم و تو سفر مي كني ... يادت باشد وقتي به ستاره ها سفر كردي من از همينجا برايت دست تكان خواهم داد .... زير سايه بان ياد تو منتظر خواهم ماند زيرا كه عشق هرگز نمي ميرد ....

   

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

تقديم به A

اگه يه روز بغض گلوتو فشرد

بهت قول نمي دم كه مي خندونمت

ولي مي تونم باهات گريه كنم

اگه يه روزي نخواستي به حرف كسي گوش كني

بهت قول ميدم كه خيلي ساكت باشم

اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم كن

قول نمي دم كه ازت بخوام بموني

اما مي تونم باهات بدوم

اگه يه روز سراغمو گرفتي و خبري ازم نشد

سري بهم بزن

احتمالا بهت احتياج دارم

اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي

بهت قول نمي دم كه منتظرت مي مونم

اما ازت مي خوام وقتي اومدي

يه شاخه گل

واسه روي قبرم با خودت بياري

 

اگه دستام خالي باشه

وقتي باشم عاشق تو

غير از دل چيزي ندارم

بدونم لايق تو

دلمو از مال دنيا

به تو هديه داده بودم

با تمام بي پناهيم

به تو تكيه داده بودم

 

باغچه ي عشق و تماشا كردم

در ميان گلها تو را پيدا كردم

در كنار تو عزيز جونم

حنيفه ي عشق و برپا كردم


اگه بگن تموم دنيا همش براي تو

مي گم نه نه چون هستم عاشق تو

اگه بگن حوريا بشن همدم تو

مي گم نه نه چون هستم عاشق تو

به من مي گن عشقت هست يه روزه دو روزه

مي گم نه چون حبس ابد دلمو كرده ديوونه

بعد مي گي عاشقت نيستم؟

من با يكي ديگه هستم؟

آه كه دلمو پژمردي

واي كه عشقمو رنجوندي

دلم مي خواد تو اين عشق از اين حرفا نباشه

مي خوام حوار بكشم كه اين دنيا بشنوه

من ،فروغ خيلي خيلي عاشقت هستم

مي خوام فقط با اشكام

با چشاي سرخ و خيسم

تا زموني كه مي تونم واسه ي تو بنويسم

قسمت ما شده انگار

صبر و دوري

بخدا برات ميمرم

كافيه بگي چه جوري؟

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

صدایم کن صدایت برایم از هر صدایی آشنا تر است

نگاغهم کن که نگاهت برایم از هر سخنی با ارزش تر است

لبخندی بزن به رویم که لبخندت از هر گلی شکوفا تر است

میدانی سهم من در این دنیا چیست؟

عاشق بودن بی قراری -نالیدن -گریستن-بخشیدن

واز روزی که عاشق شدم بی قرار بودم و نالیدمو گریستمو

بعد او را برای رها کردنم بخشیدم

عشق را دردیست که جز عاشق نداند چیست

عشق را زجریست که جز معشوق نداند چیست

عشق را طعمیست که جز عاشق و معشوق کس نداند چیست

بودنم را هیچ کس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

با خطوطی نرم زیبا وقشنگ

انکه خوابیده در این گور سرد

بودنش را هیچ کس باور نکرد

 

سینه ای سوخته از آتش هجـران دارم

سـالها زغـم تـو ســر بـه گریبـان دارم

یاکه جانم بستان یا به وصـالت برسـان

بیش ازاینها نه دگر طاقت هجران دارم

 

قلبم محکوم شد به شکستن

غرورم محکوم شد به خرد شدن

احساسم محکوم شد به بازی گرفته شدن

دلم محکوم شد به باریدن

خاطراتم محکوم شدبه فراموش شدن

و اما عشقت محکوم شدکه اسیربشود

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

امشب ای ستاره تابـــان نیــــــامدی

باز امشب ای ستاره تابـــان نیــــــامدی                                باز ای سپیـــــده شب هجـــران نیــامدی

شمعم شکفته بود که خنــدد به روی تو                              افســـــوس ای شکوفه خنــدان نیــــامدی

زنـــــــدانی تو بودم و مهتاب من چــــــرا                              بــــاز   امشــب از دریچه زندان نیــــــامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز                             چون سر گذشت عشق به پایان نیـامدی

مگذار قند من که به یـــــغما برد مــــگس                               طـــــوطی من که در شکرستان نیامدی 

شعر من از زبان تو خـــــوش صید دل کند                             افســــوس ای غــزال غزلخوان نیـــــامدی

گفتم به خوان عشــــق شدم میزبان ماه                           نا مــــهربان من تو که مـــهمان نیــــــامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد                            مهمــــان من چرا به سر خــــوان نیــــامدی

دیوان حــــــافظی تو و دیــــــــــوانه تو من                            امـــا پـــــری به دیدن دیـــــــوان نیــــــامدی

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

تقديم به عزيزمA:Z.G.T

به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

كاش كاش ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

از خدا خواستم

بیش از آنچه می دهی داشته باش

                                               کمتر از آنچه که می دانی بگو

                                                                                       و کمتر از آنچه که داری قرض بده

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،


خدا گفت: نه


رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.


از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،


خدا گفت: نه


شکيبايي زاده رنج و سختي است.


شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.


از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،


خدا گفت: نه


من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.


از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،


خدا گفت: نه


رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.


از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،


خدا گفت: نه


بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.


من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.


من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.


از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.


و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

مادرجان روزت مبارک

 

هستی من از هستی تو مادر

 

دوستت دارم

Image hosting by TinyPic

به نام خدایی که عشق را،مهررا،وفارا و مادر را آفرید

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

ليلی نام تمام دختران زمين است

ليلی نام تمام دختران زمين است ... نام ديگر انسان !...   

ليلي زير درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ !
گلها انار شد . داغ داغ . هر اناري هزار تا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند دانه ها توي انار جا نمي شدند . انار کوچک بود .
دانه ها ترکيدند . انار ترک برداشت . خون انار روي دست ليلي چکيد .
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد . مجنون به ليلي اش رسيد .
خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود . کافي است انار دلت ترک بخورد !
***
خدا مشتي خاک را بر گرفت . مي خواست ليلي را بسازد از خود در او دميد و ليلي
پيش از آنکه با خبرشود عاشق شد !
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد . ليلي بايد عاشق باشدد زيرا خدا در او دميده
است و هر که خدا در او بدمد عاشق مي شود .
ليلي نام تمام دختران زمين است ! نام ديگر انسان !
خدا گفت : به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد .
آزمونتان تنها همين است : عشق و هر که عاشق تر آمد نزديکتر است . پس نزديکتر آييد...نزديکتر ...
عشق کمند من است . کمندي که شما را پيش من مي آورد . کمندم رابگيريد ...

و ليلي کمند خدا را گرفت .
خدا گفت : عشق فرصت گفتگو است . گفتگو با من .
با من گفتگو کنيد !
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد . ليلي هم صحبت خدا شد .
خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند !
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند !

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

بیــــــــا بیــــــــــــــــــــــــــا...

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است
نوازش کن مرا با دستهاي خيس از عشقت
سرم را سخت در بر گير
که ميخواهم ببارم من به دشت شانه هايت
مرا بنگر چنان کز عشق آتش گيرد اين غمهاي پنهانم
مرا بنشان چنان کز ماه رويت
چراغاني شود شبهاي تاريک بيابانم
بيا
بيا بنگر بيا بنشان
بيا آتش بزن اين دردهاي بي پناهي را
بيا بر هم بزن رسم جدايي را
بيا
بيا کز دوريت جانم بيابان است
بيا بنگر که نام تو
در اين شبهاي تنهايي
مرا سوزاند
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است.

 

 

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم 

چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايی

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

کاشکی کاشکی ....

کاشـــکی مانیتورت بودم همیشه رخ به رخت بودم. 

کاشکی کیبوردت بودم همیشه زیره انگشتات بودم .

کاشـــــکی هدستت بودم همیشه در گوشات بودم .

کاشــــکی ویسـت بودم همیشه روی لبـــات بودم .

کاشــــکی موست بودم همیشه توی مشــتت بودم .

کاشـــکی پسوردت بودم همیشه توی فکـرت بودم .

کاشــــکی کامپیوترت بودم همیشه عاشقم بودی ...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

محکوم

قفـــلش کـــردم تا هميشه مال من باشه ولي نمي دونستم يـــــــه روز براي پـــــس گرفتــنــــش ميــــــاي و قلــــب مـــــنـــو مـــــــــي شـــــکني. تو را به دادگاه خواهند کشيد. شايد به حبس ابد محکوم شوي, جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت روي قلبي شکسته يافته اند
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

سخاوت دستهاي زيباي تو

سخاوت دستهاي زيباي تو
 
 
به اين لحظه های عاشقی مان قسم ،
به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم.
سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند
 عزيزم و سوگند ميخورم

كه به پای عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ،
 به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها

عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد
من در آتش آن بسوزم چونكه

ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…
سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم
هيچ گونه سختی و عذابی را نخواهم كشيد…
در لحظه اول ديدارمان و لحظه ای كه عاشق هم شديم
 مست شراب عشقت شدم

پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
 از جام قلب تو مست عشق شوم و

سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی و نام

تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ،
 آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی پس

سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
 نه مجنون باشم و نه فرهاد

تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
 با آرامش با تو باشم

بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسی از عشق!
سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!
به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
 رها نكنم و تو را هر چه

زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش
 آرزوی مرا داری قسم

كه به خاطر تو تمام سختی ها و مشكلات را تحمل كنم
و به خاطر تو سالها انتظار

بكشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
به آن اشكهای مقدست قسم ،
 به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير

شده است قسم كه هيچگاه حرفی نزنم كه قلبت شكسته شود
 و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!
عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
 و با تمام وجودم بفشارم و

سوگند خويش را برايت ياد كنم
 
 
دیوانه عشق

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

چه خوش باشد كه .....

چه خوش باشد كه بعد از انتظاري

به اميدي رسد اميدواري

از اين بهتر وز آن خوش تر نباشد

دمي كه مي رسد ياري به ياري

 

ای زندگی ام ای هستی ام ای یاورم ای دلبرم  ای عشق من
ای امید زندگی ام ای تمام وجودم دوستت دارم...


ای که امید زندگی را به من دادی...

ای که خون عاشقی را در رگهای من جاری ساختی ...

ای که نفسی دوباره به من بخشیدی...

حال و هوایی دوباره به زندگی من دادی...

دوستت دارم...

 دوستت دارم ای وجود من ای طلوع من ای حضورپرشوق و شورمن دوستت دارم...
ای عشق من ای بهار من ای دریای من ای فردای من ای دنیای من

ای رویای من دوستت دارم...


ای گل من ای روح من ای تمام وجود من.. ای ....من دوستت دارم

 دوستت دارم...

 

 روزی که تو پا به این دنیا گذاشتی روز تضمین زنده بودن من بوده است روزی که تو پا به این قلب بی طاقت من گذاشتی روز امید دوباره به زندگی ام بوده است ...

روزی که به من بگویی دوستت دارم بهترین روز زند گی ام خواهد بود...

 

نازنینم! نمیدانم تو میدانی؟ دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده

  سراپای وجودم در فراقت آب گردیده ز هجرت دیدگانم همچو دریایی

  ز خون گشته غم و دردم فزون گشته و اکنون در میان بسترم چون

   شمع میسوزم برای دیدن رویت..... دو چشم اشک بارم را به روی

   ماه میدوزم و با او از غم و درد درون ام راز میگویم .

  جز تو ای دور از من از همه بیزارم...

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

به خاطر تو فقط به خاطر تو ...

پرسيد : به خاطر كي زنده هستي؟

با اينكه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو !

گفتم : به خاطر هيچ كس

پرسيد : پس به خاطر چي زنده هستي ؟

با اينكه دلم مي خواست داد بزنم به خاطر دل تو !

گفتم : به خاطر هيچ چيز

ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي ؟

درحالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود

گفت : به خاطر كسي كه به خاطر هيچ چيز زندست ...

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

تنهایی

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

 در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

مگه عشق چیه؟

مگر عشق واژه تنهایی نیست ؟ مگر عشق درک غربت نیست؟  مگر عشق در گوشه ای تنها نشستن نیست ؟  مگر عشق در کالبد دیوانگی نیست؟ مگر عشق لال شدن نیست؟ مگر عشق به درون خود ریختن نیست؟  مگر عشق گرداب اتش نیست؟ حیران مانده ام از این عشق مگر چیست که برایش می توان از جان گذشت ای زیبا پسند که عشق را زیبا پسندیدی ،عشق را کجا باید جست؟ در کوچه سار شب یا در گام های افتاب در دیدار یاور کلام هر کجا که هست ان را خواهم جست .
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

عشق و دیوانگی

درزمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شدند . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت : بيايد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك . ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم و از آنجايي كه هيچ كس دوست نداشت دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند . ديوانگي جلو درختي رفت و چشمهايش را بست همه رفتند تا جايي پنهان شوند . لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد ، هوس به مركز زمين رفت ، دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت . همه پنهان شده بودند به جز عشق كه مردد بود چون همه ما مي دانيم كه پنهان كردن عشق مشكل است . وقتي ديوانگي به پايان شمارش رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي اولين نفري را كه پيدا كرد تنبلي بود چون تنبلي اش آمده بود تا جايي پنهان شود . همه را پيدا كرد جز عشق ، حسادت در گوشش زمزمه كرد عشق در بوته گل رز است . ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درختي كَند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد تا با صداي ناله اي متوقف شد . عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد . آري عشق كور شده بود چون شاخه ها به چشمان عشق فرورفته بوند . ديوانگي گفت من چگونه مي توانم تو را درمان كنم . عشق گفت تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كار بكني راهنماي من شو و اين گونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره دركنار اوست .
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده
***
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

درونم هنگامه ای برپاست
هر لحظه هر دم صدائی مرا ميخواند
فرياد ميزند که من تورا می خواهم...
و من با تمام وجودم اين فرياد را ميشنوم
من حتی صدای تپش های قلبی را می شنوم
و حس ميکنم قلبی ديگر درون قلبم ميتپد
او مرا ميخواند
او مرا ميخواهد
بدون اينکه به زبان بياورد
دور ميشود ولی
من او را به خود نزديکتر از پيش می يابم
چون امروز ديگر قلبش و تمام وجودش در وجود من است
او از آن من است
او زندانی قلب من است
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

وقتي پيشمي شيطونيتو كم كن

 نه اينور نه اونور فقط خودمو نيگا كن

 وقتي كه منم نيستمو تنهاييي

 تو كوچه تو خيابون يا كه هر جايي

 نه اينور نه اونور جلوي پا تو نيگا كن

چشمات واسه من نيگات واسه من

 تا حرف مي زني صدات واسه من

 تا ناز ميكني عدات واسه من

حتي گل خنده هات واسه من.

 بگو چشماتو از غريبه ميبندي

 بگو هيچ جا بلند بلند نمي خندي

 بزار تا به همه آدما ثابت شه

كه تو به عشق من هميشه پا بندي.

 چشمات واسه من نيگات واسه من

 تا حرف مي زني صدات واسه من

 تا ناز مي كني عدات واسه من حتي گل خنده هات ماله من.
 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
 
بی رنگ تر از نقطه موهومی بود
این دایره کبود، اگر عشق نبود
 
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
 
در سینه هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
 
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
 
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
 
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم
اگه یاد دیگرونی ...من هنوز عاشقت هستم
 
با وجود اینکه گفتی ...دیگه قهری تا قیامت
با تموم سادگی هام گفتم اما.... به سلامت
 
شاید این خوابه که دیدم ...هر چه حرف از تو شنیدم
قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسیدم!
 
پیش از این نگفته بودی ... غیر من کسی رو داری
توی گریه توی شادی ….سر رو شونه هاش بذاری
 
تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم....
برو زیبای عزیزم ... تو گرونی ... من چه مفتم
 
                        
 
یک لحظه عروج است و رسیدن به کمال....
یک عشق غوغای درون است و تمنای وصل...
یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم....
....یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

و باز هم عشق

به تو فکر می کنم
عاشقان در این دنیا کاری نمی کنند
مگر اینکه میان صخره ها بنشیند
و به پژواک صدای عاشقانه خود گوش دهند
صدایی که می گوید :
آیا تو هم به من فکر می کنی ،
همان قدر که من به تو فکر می کنم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

عشق

صداي فاصله هاييست كه غرق ابهامند
و با گفتن يك هيچ مي شوند كدر
و هميشه عاشق تنهاست...
 
اتفاقي دوباره!
انگار تقدير در اين است
با خاطراتم لحظه به لحظه پيوند خورده ام
زندگي مي كنم
نفس؛ هوا ؛گريه..
مي نويسم لحظه هاي زندگي را
شادي
غم
عشق كه نر م نر مك مهمان دل مي شود
شاد و پر غرور
و چقدر نبض عشق پر صدا مي زند!...
تنهايي زندگي پر مي شود از شور عشق.
عشق كه در زندگي پيدامي شود؛
هوا گاه نم دار گاه بهاري گاه غمبار مي شود
زندگي يعني من
تو
خدا
يعني پاكي / صداقت / مهر
زندگي يعني مادر
پدر
زندگي يعني براي دوري عزيزي مي گريي. بار ها .. مي گريي...
آه!
زندگي را مي شود بو كشيد
مي شود نبض عاشقانه اش را ديد
مي شود در يك نگاه مهربان آن را جست
مي شود تنها برايش حرف زد!...
زندگي يعني ترانه..ترانه ...و ترانه
هر كسي سازي در دست مي نوازد نغمه اي
ساز دل
ساز تنهايي...
زندگي...................................
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

آبی

هميشه همينطور است يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

دوست دارم

 حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟
اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......
 
ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه ....
 
به ستاره اي خيره شو كه اگه  كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...
 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط يك روح در دوبدن |


درباره وبلاگ


امشب كه رخ از لاله برافـــــروختم
درآتش مي ، خرمن غم سوخـته ام
تانوگــــل من ، نـام جــــدايي نبرد
بابوسه دهان تنـــــگ او دوخته ام
×××××××
چشم وقتي زيباست که پرازاشک باشد. اشک وقتي زيباست که براي عشق باشد . عشق وقتي زيباست که براي تو باشد . و تو عزيزم هميشه زيبايي حتي اگر براي من نباشي .
×××××××
آمده ام... كمي دير شده... اما آمده ام.آن قدر دويده ام تا به گرد راهت رسيده ام چهره ات خاموش است اما زبانه هاي آتش را روي سينه ات مي بينم زبانه هايي كه هست ونيست را مي سوزاند آمده ام تا به صحراي چشمانت شكوفه بدهم آمده ام تا دل خسته ات را در كنار اقاقيها بگذارم مي دانم دير شده اما آمده ام نا اميدم مكن!!



نويسندگان يزد تبريز

يك روح در دوبدن



جستوجو گر




آرشيو موضوعات وبلاگ


لينك دوستان

:: Learn Internet ::
:: Download ::


لينك هاي روزانه



آمار وبلاگ



امكانات ديگر وبلاگ يزد تبريز



كساني كه از عشق دم مي زنند

طراح قالب

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران
KiYaNoOsH AnSaRi

پشتيباني
BLOGFA